پيرمرد نابينا و درخت جوان
پيرمرد نابيناي دستفروش هر روز كنار پياده رو بساطش رو پهن مي كرد، عصرهاي تابستان پياده رو پر مي شد از جوونا كه براي گردش و وقت گذراني و تفريح و .... مي اومدند به اين فلكه ي بالا شهر و پيرمرد هر روز در پي روزيش بساطش رو كنار درخت جوان پهن مي كرد تا به اميد فروش يك جفت جوراب، در اين سالها به بوهاي تند و ملايم عطرها و ادكلنهاي زنانه ومردانه و صداي كفشها و حتي بوي سيگار عابرا عادت كرده بود و خيلي وقتها هم با اين بوها و صداها عابرايي رو كه بي تفاوت از كنارش مي گذشتندرو مي شناخت ...
و وقتي هر روز روي چهارپايه برزنتيش مي نشست پيرمرد آرام بود و سكوتي ترحم آميزداشت و شروع مي شد جمله ها بريده بريده به يكباره از بين انبوهي از همه همه مي آمدند و بعد به آرامي دور مي شدند "... شيطون نگفتي با اين پسره كجا آشنا شدي؟ ..." ، "... بچه ها ديدين چه جوري معلم رياضي رو دور زدم بيچاره روحشم خبردار نشد..." ، "... دخترم تقصير خودت هزار بار گفتم بايد هميشه شش دانگ حواستو به شوهرت جمع باشه تا مرديكه دوباره نره سراغ اون زن ..." ، "... پسر يارورو شناختي،دختر همسايمون بود هر وقت ميياد اينجا تيپ و مدش جيغ مي زنه..." ، " ... اگه دكتر بي باك نامردي كنه و نمره نده اين ترم مشروط نشم شانس آوردم..." ، "... ساحل ديدي ،اون پسره ي هيز بي شعور قيمت اون روسري بنفشه رو خيلي گرون ميگفت ...." و در اين سالها پيرمرد نابينا با سكوتش به چه مي انديشيد جزء خودش ودرخت جوان هيچكس نه فهميد و نخواهد فهميد ....
** برداشتي آزاد از يه واقعيت- پيرمرد نابيناي دست فروشي دريكي از ميادين بالا شهر تبريز**
مطالب مرتبط
نظرات
این نظر توسط پسر در تاریخ 1391/2/8/5 و 13:47 دقیقه ارسال شده است | |||
![]() |